| سخن یک عشق_3 - سخن عشق | |||
.jpg)
زليخا مرد از حسرت که يوسف گشت زنداني
چرا عاقل کند کاري که باز ارد پشيماني
.gif)
باز انگار مي نويسم بروي تمام خاطراتم وصداي خش خش پاييز
نوايست براي من آشنا . گاهي نسيمي صورتم را نوارش ميدهد بوي بهار...
اما همچنان پاييز است عمر برگها به پايان
مرگ غبار زردي روي گونه هاي کشيده انگار پاييز امسال
بوي خون مي دهد
انگار بهار منتظرعيدش نيست ....زمستان گذشته از حقش
چه ارزان فروخته به بهاي مرگ غنچه
ظلم است به باغ
ظلم است به باغبان
ظلم است به بلبل به آن شب بيدار شبهاي گل سرخ
ظلم است ديدن و سکوت...
اما به که مي گوييم
باغباني نمانده گلي نيست لبخندي نسيت
گل سرخ نمي ميرد در ياد زندست
اما اينجا يادها يادشان رفته عشق چسيت...
اما من زنده ام در خاطراتم در سکوتي طلخ مي نويسم شايد بخواند کسي
تنها نماند باغچه

گويند که در آنجا که دل عاشق عشاق گم نيست
00.jpg)
آن روز تمام سرنوشت يک برگ مرگ بود و من انگار .....
اينک من در افکاري مرده
پيراهن سياه.....
چند متر کف سپيد من..... و تو
اشک نريز مرگ ....
آمدنت دير نمي شود ...
يک سبد پر از گل رز تقديم به کسي که خودش مي دونه .............
| 2767:کل بازديد | ||||||
| 2:بازديد امروز | ||||||
| 13:بازديد ديروز | ||||||
| پيوندهاي روزانه | ||||||
| درباره خودم | ||||||
| يوسف[35] من يوسف هستم 20 سال دارم بچه آبادان هستم الان هم تازه سربازرا تمام کردم فعلا بيکارم | ||||||
| حضور و غياب | ||||||
لوگوي دوستان | ![]() بايگاني سخن یک عشق_1 [5] | سخن یک عشق_2 [5] سخن یک عشق_3 [5] سخن یک عشق_4 [5] سخن یک عشق _5 [5] سخن یک عشق [5] | ||||
جستجوي وبلاگ من | ||||||
:جستجوبا سرعتي بينظير و باورنکردني | ||||||
اشتراک | ||||||
| ||||||