| سخن یک عشق_2 - سخن عشق | |||
شب است و، من
به دنبال زني هرزه
از اين کوچه به آن کوچه...
نگو به من:
چرا دستانِ پُر شورَت گُلِ پژمرده مي چيند )
چرا چشمان پُرنورَت فراتر را نمي بيند )
اگر سرشاخه ها پُربار
اگر گُلها شکوفايند...
ببين بر دامنِ گلزار
سبک ، خوابيده گرگي هار
ببين سرشاخه ها دورند.
ببين از پشتِ درياها
مدام اين شِکوِه مي آيد که : اينجا
گوشها کر.. چشمها کورند.
دو چشمم باز
دو گوشم تيز
ولي اين قصه مي پايد
سرانجامش نمي آيد.
مرا شايد « دهاني باز
زباني تيز»
مي بايد.
شب است و، من
به دنبال زني هرزه
از اين کوچه به آن کوچه.............
دنبال سخن عشق
تبه کردم جواني را تا کنم خوش زندگاني را
چه سود از زندگاني چون تبه کردم زندگي وجواني را
زندگاني گر کسي بي عشق خواهد من نخواهم
راستي بي عشق زاندان است بر من زندگاني

زيبايي خواهش و نيازنيست...... شور و مستي ست ......زيبايي- کامي تشنه و دستي به نياز دراز شده نيست......دلي ست شعله ور و جانيست شيفته......زيبايي- نگاره اي نيست که ببينيد يا نوايي که بشنويد...... بلکه- نگاره اي ست که با چشمان بسته نيز ديده ميشود......ونوايي ست که با گوشهاي بسته نيز شنيده ميشود ...... زيبايي- شيره ي تنه ي پر شيار درخت نيست......و نه بالي که به چنگالي بسته باشد......بلکه باغي ست هميشه بهار......و گروه فرشتگاني ست هميشه در پرواز ......زيبايي- زندگيست ......آنگاه که زندگي - پرده از رخسار قدسي خويش برمي دارد ......اما زندگي- شماييد و پرده نيز- شما ......زيبايي- جاودانگي ست...... آنگاه که جاودانگي - درآيينه به خود مي نگرد...... اما جاودانگي- شماييد و آيينه نيز- شما ..............


چه اميدي ، چه پيغامي ، کدامين قصه شيرين براي کودک فردا . براي کودک فردا.
زمين از قصه ميميرد ، گل از باد زمستاني ، شهود شعر نا پيداست در اين مرداب انساني . همه جا سايه ي وحشت ، همه جا چکمه ي قدرت . گلوي هر قناري را بريدن از سره نفرت .به جاي رستن گلها به باغ سبز انساني شکفته بو ته ي آتش . نشسته جغد ويراني .
که ميگويد که ميگويد جهاني اين چنين زيباست ، جهاني اين چنين رسوا ، کجا شايسته ي روءياست .چه آغازي ، چه انجامي ، چه اميدي ، چه پيغامي ، سوءالي مانده بر لبها که ميپرسم من از دنيا . به تکرار غم من ، کجاي اين شبه تيره بياويزم قباي تيره ي خود را .قباي تيره ي خود را.
«به نام حضرت عشق»
ســــــــــــــلام
به گل گفتم عشق چيست ؟ گفت : از من خوشبو تر است . به پروانه گفتم عشق چيست ؟ گفت : از من زيبا تر است . به شمع گفتم عشق چيست ؟ گفت : از من سوزنده تر است . به عشق گفتم آخر تو چيستي ؟ گفت : نگاهي بيش نيستم ...
به راستي عشق چيست ؟!!


خوشحال مي شم نظرتونو بدونم ... نظرتو واسم مي نويسي ؟!!@
| 2767:کل بازديد | ||||||
| 2:بازديد امروز | ||||||
| 13:بازديد ديروز | ||||||
| پيوندهاي روزانه | ||||||
| درباره خودم | ||||||
| يوسف[35] من يوسف هستم 20 سال دارم بچه آبادان هستم الان هم تازه سربازرا تمام کردم فعلا بيکارم | ||||||
| حضور و غياب | ||||||
لوگوي دوستان | ![]() بايگاني سخن یک عشق_1 [5] | سخن یک عشق_2 [5] سخن یک عشق_3 [5] سخن یک عشق_4 [5] سخن یک عشق _5 [5] سخن یک عشق [5] | ||||
جستجوي وبلاگ من | ||||||
:جستجوبا سرعتي بينظير و باورنکردني | ||||||
اشتراک | ||||||
| ||||||